این یک پست برای همیشه همیشه است :) (اگر خدا بخواد :ا)

 

به نام خودت

صرفا توده ایی از خاطرات و روزمره نویسی

نویسنده لقب سان شاین را گرفته، قبل از ورود مطمئن شوید تحمل امواج شادی را دارید :)

یوکوسو!:>

  • ۱۲ نایس!
  • حرفاتون [ ۱۰۱۹ ]
    • Aki :|~
    • پنجشنبه ۲۱ اسفند ۹۹

    پس کی؟

     

     

    هی مونیا...می بینی؟ آسمون آبیه، چکاوکا می خونن، بچه ها با کلی خنده بازی می کنن و بوی کیک کاراملی خانم ویلیامز کل محله رو پر کرده.

    ولی بازم همیشه یکی مثل من هست که روی صندلی چرخ دار نشسته باشه و تنها کاری که بتونه بکنه دنبال کردن این وقایع با حسرت هزار سالشه.

    ولی بازم همه چیز عالی نیست، مونیا. هیچ جای دنیا.

    هیچ چیز کاملا عالی نیست. پس خودتو سرزنش نکن، هوم؟

     

    حقیقتا دارم از نوشتن کتابم لذت می برم. شاید بمونه برای خودم و memo ام :'>

    +هی هییی می دونین عکس پست کیه؟دای دایههه آرهههه*^^^* امروز رو زانوم خوابش برده بود کیوتم TT باشد که رستگار شوید TT

  • ۹ نایس!
    • Aki :|~
    • دوشنبه ۴ بهمن ۰۰

    چالش 30کالج!:>

     

    سلام بر هموطنان گرامییی!

    صبحتون به زیبایی آفتابگردوناا :> (فقط خودمم فکر می کنم اینجا خیلی شبیه رادیو جوان شده......؟)

    خبب! اومدیم با چالش 30کالج ازززز شرلی عزیززززززنینیتیتتیتینیجیxD

    بریییمممxD

     

    ~~~

     

    تاریخ باز شدن آفتابگردونا:00/09/17

    تاریخ پژمرده شدنشون(!):؟

     

    ~~~

     

  • ۵ نایس!
  • حرفاتون [ ۱۳ ]
    • Aki :|~
    • يكشنبه ۳ بهمن ۰۰

    ای پری، ور نپری

     

     

    "کوشا،

    عوامل برنامه ریزی،

    و پنل مدیریت خوشگلمون،

    موندن به خاطر ما!

    بعد ما میخوایم....

    بریم؟

     

    پری عزیزم

    حقیقتا برایت تاسف می خورم که هنوز هم این اخلاق بدت را نگه داشته ای.

    به چه حقی شعار می‌دهی و در می روی؟هوم؟تازه از من هم مایه گذاشتی! خجالت نمی‌کشی؟!

    درست است، دروغ ها شنیدی و لبخند های مجازی دیدی و تلاش هایی که برای حال خوب دیگران که نکردی، ولی برای خودت چه؟

    به چه حقی و به اجازه کدام بنی بشری فکر کردی که با وجود سنپایون و کوهایونت حق داری که بیان را ترک کنی؟

    به کدام حق ناحقی تا به آخر پیش نویس ها می رسیدی برق درون چشمانت خاموش می‌شد و با یک "ذخیره پیش نویس" زدن، حق دیدن پست هایت را از بقیه می گرفتی؟

    به چه حقی خودت را از دیدن مومنت های مهرام گروه بزهس محروم کردی و به چه حقی کرکره های سکوت را در برابر صدای رادیویی کیدو سان روی گوشانت(؟) کشیدی؟

    پری عزیزم، عزیزترینم،

    به چه حقی خودت را در جلد سوم داس مرگ غرق می کنی در حالی که میدانی می توانی از تک تک صفحاتش برای بزهسیون نامه بنویسی؟

    به این ترتیب، تصمیمی گرفتم.

    قصد دارم تورا از مقام حقیر "سانشاین" بودن کنار بکشم و به حبس ابد در بخش "نیازمند چسب، در حال وا رفتن" قلب بزهسیون محکومت کنم.

    در تاریکی بمان و ببین نوری که از خودت ساتع می کنی چقدر دوام می‌آورد. چطور است؟

    ببین آیا توان ماندن را داری؟...

    آیا با وجود سرنوشت زشتی که به انتظارت نشسته، باز هم به محفل بزهسیون می‌پیوندی؟

    منتظر جوابت می‌مانم. محکومیتت فراموش نخواهد شد.

    با احترام

    کوشا/توشا/هرکسی که ممکن است منتظر نامه اش باشی.

     

     

    کوشا - سان عزیز

    به راستی که زنده ای، نه؟ پیام های آزمایشی ات برای خودشان می‌آمدند و می‌رفتند ها! خبر از شیپ شدن هایت نداری که...آخ آخ آخ.

    راستش، محکومیتم را نمی پذیرم. فکر می کنی حبس کارمندانت در دل بزهسیون کار پسندیده ای‌ست؟

    به هیچ وجه!ذن ذن! ایشکاتانای دسو! واتاشینو کانکه ای نای‌کارا!

    الحق که کوشایی! همان کوشایی که رد خونین روح هایمان را پشت آسمان آبی رویاهایمان حبس کرده. همان کوشایی که رشته سرنوشت چندین نوجوان نوسان - دار را در دست گرفته و با شنلی پوشیده از احساسات بزهسیون بر بیان حکومت می‌کند. حقیقتا "تو" را به عنوان یکی از داس های بنیان گذار تصور می کنم. شایدی پرومنته که تاثیر گذار ترینشان بود و معلوم نیست سرزمین نود را چکار کرده. سرزمین نود...

     

    همه با هم، پا‌به‌پا

    دیار ویک رو کنیم رها

    بریم تا سرزمینِ نود

     

    دست بزنیم به آسمون

    زیر چمن، پاکوبون

     

    زنگی برای زنده‌ها

    زنگی برای رفته‌ها

    زنگی واسه فرزانه‌ها

    که جمع کنن هزینه‌ها

     

    پس همه با هم، الفرار

    از ویک بریم سوی جنوب

    تا برسیم به شهر نود

     

    هی! مطمئن باشم بخشی از داس های بنیان گذار نیستی؟ خودِ نیل شوسترمن چطور؟ تو...کیستی؟واقعنی؟ فکر نمی کنم صرفا مرد پیر و فرسوده و کمر خشکیده ای باشی که معنی اسم و فامیلی اش یکی‌ست و حتی از فعالیت های بزهسیون هم خبر ندارد...راستش را بگو...کیستی تو؟ها؟حتی از پیش‌نویس هایم هم خبر داری!ای کلک!

    حقیقتا، درست است. من جربزه برگشتن را نداشتم. ابته گاهی اوقات هم فکر می کردم با توجه به آن‌همه نامه/کامنت خداحافظی نامحسوسی که برای خیلی‌ها فرستادم چگونه می‌خواهم برگردم؟ چه دلیلی خواهم داشت؟ چه توجیهی برای به‌کار گرفتن احساسات بزهسیون دارم؟...

     ولی خب، فکر کردم "اینطوری نمیشه که!عه!" و در پی حل کردن یک معمای وحشتناک، با کامنت های اکلیل کننده بزهسیون مواجه شدم. و با خودم فکر کردم که "هی پری...چرا فکر می کردی فقط خودت سانشاینی؟ چرا فکر می‌ کردی بهت دروغ گفته؟هان؟" و به طرز ناباورانه ای به صورت رومنسی(!) اشک هایم سرازیر شد و قصد به برگشتن گرفتم.

    حالا می گویی چکار کنم؟ توبه کنم که ای پرورگارم! مرا ببخش که بزهسیون را ترک کردم یا که چی؟

    فکر می کنی تا کجا می توانیم دوام بیاوریم؟

    فکر می کنی...خودت تا کجا می‌توانی دوام بیاوری؟

    دوستدار تو

    پری

     

    دیده شده در ساعت 00:01

    بدون جواب

     

    باشه باشه...جواب نده آقای کوشا ساعی

    ولی دارم برات!

    هاها!

     

    دیده شده در ساعت 16:27

    بدون جواب

    دریافت کننده در جواب ایمیل شما پوزخند زد.

     خدمات الکترونیکی توشا، مارا به دوستانتان معرفی کنید

    باتشکر از اعتماد شما.

     

     

    و...آره!*-*

    اینطوری بود که پری جوجه هه برگشت!:>

    چطورید ای کسانی که به قدرت احساسات ایمان نمی‌آورید؟XD  

    اگرم نمی خواین بیاین و عصبانی هستید فقط می تونم بگم ببخشید :" بوس بهتون :" آفتابگرونم بهتون :" هاها :"

    چطورین، خدایی؟:"

  • ۳ نایس!
  • حرفاتون [ ۴۴ ]
    • Aki :|~
    • جمعه ۱ بهمن ۰۰

    ستاره ای کوچک در میان بزرگی ها

     

     

     

    زیبایی در کمالات ماه نبود. به حدی می درخشید که خورشید نیز به نگاهش نمی‌آمد.

    ستاره لبخند می زد، خیلی کم. در حد لبخندی کج.

    ولی ماه نه. احمو بود و مغرور. چه بلایی سرش آمده بود؟کسی نمی دانست.

    می خواست پر بکشد. بیشتر از جایی که هست. بالاتر از فضا.بالاتر از هر جای دیگری. حتی می خواست بزرگتر هم باشد! راوی هم تا اینجایش رسیده بود*اشاره به گردن* بس است دگر!عه!

    آری، روزها می گذشت و ستاره کوچولو بدخلقی ماه را می دید. متوجه نگاه های خیره، کنجکاوانه یا حتی دلسوزانه ستاره کوچولو میشد ولی به روی خودش نمی آورد. کوچکتر ها را هم که می شناسید...آه...سمج و یک دنده(کمی هم کنه.)

    ستاره کوچولو پرواز کرد به پیش خورشید. قبل از اینکه ذوب شود داد زد:به ماه کمک کن خورشید!

    البته ستاره خیلی با ملاحضه بود. کسی چه می دانست، شاید خورشید آقا بود. برای همین جلوی خودش را گرفت تا "خورشید خانم" از دهنش بیرون نپرد.

    می گذشت تا اینکه ماه دلگین شد (دلتنگ+غمگین). آه میکشید و ناراحتی از روی لبان آویزانش پاک نمیشد. ماه داشت میمرد و ستاره کوچولو این را زودتر از همه فهمید.

    آری، باز هم گذشت و ماه، کم کم پیر و فرسوده شد و در یکی از روزهایی که خورشید به زیبایی می تابید و ماه پیدا نبود، خاکستر شد و گذاشت باد مهربان، آخرین ذرات روح نگون‌بختش را ببرد.

    هیچ کس متوجه نشد. هنگامی که کودکان شب های چهارده با چشمانی منتظر به دنبال ماه کامل می‌گشتند، ماه نبود. هنگامی که کنکوریان در شب های بی2خوابی و گریه هایشان از پشت پنجره منتظر نوای خواموشی از طرف ماه بودند، ماه نبود. و حتی، حنگامی که رتگر کوچه سی‌و‌شش در آستانه غم هایش به دنبال امید جاروی قدیمی اش بود و در آسمان ها سر می کرد، باز هم ماه، نبود.

     

    ماه نبود و راهب غمگین نبود

     آسمان رنگین نبود و عشق خورشید هم نبود.

    در میان چشمه های صاف و پر مسکینِ یار

    بازتاب قرص زیبای قمر آنجا نبود

     

    ستاره کوچولو می دانست و باز هم با لبخند به جای خالی ماه نگاه می کرد. در میان همه ستاره های دیگر حرف ها می پیچید که چگونه او به جای خالی سلطان آسمان با لبخند نگاه می کند؟ ولی ستاره کوچولو می داست...می دانست که ماه آنجاست. در میان ستاره ها، در میان باد و در میان خورشید...

    ماه همان ستاره های کوچکی بود که فقط باید دست در دست هم می دادند تا دوباره ماه را بسازند! ماه خاکستر شد چون به اندازه ای ستاره بوجود آمده بود تا بتوانند آن را دوباره بسازند و ماه هنوز هم توانایی درخشیدن را داشت!

    ولی ستاره کوچولو با وجود اینکه می داست چیزی نگفت. او هر روز و هر شب به جای خالی ماهی خیره میشد و می دانست که می توانند دوباره آن را بسازند، ولی چیزی نگفت. سکوت کرد چون دگر دیر شده بود...

    مردم ماه را فراموش کرده بودند و دگر دلیلی برای بوجود آمدن ماه، نبود :")

     

    +بالاخره یک پست بی دقدقه/دغدغه بعد از مدت ها! دست بزنین!

    راستشو بگم، اگه کامنتی فرستادین که جواب ندادم یعنی حالشو نداشتم و شاید تا آخر عمرمم حالشو نداشته بام ولی ممنونم از اونایی که کامنت دادن :"> (حالا مثلا من چقدر معروفم اینطوری میگم XD)

    درکل..آره :> من برگشتم!:> (هر چند جایی نرفته بودم بخوام برگردم ولی خب...شاید بیشتر قلمم برگشت :">)

    شبتونم بخیر :> بوس :>

    بایی!

     

    ++هنوزم آفتاب گردونا زیبان...یونو؟:')

    و من هنوزم دوستتون دارمممم*--*

  • ۲ نایس!
  • حرفاتون [ ۱۰ ]
    • Aki :|~
    • پنجشنبه ۲ دی ۰۰

    مواظب خودت باش

     این جمله بیشتر از چیزی که فکر می کنین درش نگرانی نهفته.

    وقتی یکی بهتون میگه مواظب خودت باش، منظورش اینه که "اگه یه وقت من رفتم، تو از خودت، به جای من مراقبت کن"

    مواظب خودت باش، به خودت آسیب نرسون...

    چطور یه جمله ساده که روزانه...بار ها و بار ها تکرارش می کنیم، می تونه اینقدر گیرا و زیبا باشه؟:")

     

    +از این به بعد من این پرندهم :> صدام کنین پری جوجه هه :>>

  • ۱۳ نایس!
    • Aki :|~
    • شنبه ۲۰ آذر ۰۰

    گل قالی

    آقاهه اومد فرشامونو برد بشوره. تو اتاق که بودم آقاهه چیزی نمی گفت. درحد یه سلام و خداحافظ.

    مامانی بشقاب قرمه سبزیمو گذاشته بود زیر در قابلمه که سرد نشه.

    نشستیم، تا شد امروز.

    چشمامون افتاد به فرشای پشت مبل. جا نمی شدن پهنشون کنیم.

    با بابا آوردیمش بیرون و پلاستیکای قالیشوییسری پیششو پاره کردیم. نخاشم قیچی کردیم. پهنش کردیم، نه شُستیم نه رُفتیم. نگاهش کردیم. رفتم واسه امتحان بخونم، اومدم آب بخورم، افتادم تو گُلِ قالی. خونه رو روشن کرده بود. زیبا بود. نرم و گرم بود. لبخندم گرفت.

    از توی گل قالی دراومدم، رفتم بقیه امتحانو بخونم. از اجتماعی خوشم نمیاد.

     

    +مارشمالو های کنار دستم دارن بهم چشمک می زننااا TT ولی باید برای فردا نگشون دارم TT

    ++ چگونه بفهمیم فصل مورد علاقه یک شخص چیست؟

    هروقت تعداد استاتوسای واتساپ و استوری های اینستاش به طرز دهشتناکی افزایش پردا کرد، ماهی که توشین خودشه.

    فصل مورد علاقه مامان من پاییزه!

    +++ همه چیزای زرد و یه بوس+یه بغل بهتون :> 

    شبتون انگوری پنگوری :>

  • ۱۰ نایس!
    • Aki :|~
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۰۰

    ماجراهایی در قبال دو روز اخیر

    سلام سلام سلامم...*کوبیدن کتاب عربی رو میز*

    خب...کیف حالک حبیبیک؟ دونت اسک ایت فرام می کاز...انا من سووووووء!

    نه در اون حد...ولی انا من سوء...

    بذارین بهتون بگم امروز چیشد *قلاب کردن انگشتان در هم و گذاشتن چانه گرامی رویشان*

    امروز حضوری رفتم مدرسه و خب...خوش گذشت ولی یه چیزایی پیش اومد که...زیاد خوشم نیومد :"ا

    امتحان زیست و زمین داشتیم و می تونم بگم برخلاف انتظارم زمینو خیلی اوکی بودم (با اینکه مطمئن بودم با سطحی که من خوندم گند خواهم زد) ولی اوکی بود و برعکس زیستو به چوخ بردم :" باز کارنامه ها بیاد ببینیم چی میشه.

    تو مدرسه یسری بحثا پیش اومد که یه جورایی خوشحال شدم از اینکه اون بچه هایی که درموردش حرف می زدن رفتن!

    بعدش مامان و بابای گرامی اومدن دنبالم و رفتیم خونه و ناهار خوردیم و کلاس برنامه نویسیمو رفتم و واقعا از اینکه به خودم جرئت دادم سوال بپرسم خیلی خوشحالم چون نمی تونستم بفهمم ** و // و اینپوت و خیلی چیزای دیگه یعنی چی :"] #سوال-پرسیدن-عیب-نیست-ندونستن-عیبه

    بعدددد... فجیع ترین اتفاق امروز رخ داد. نمی تونین حتی حدس بزنین که چی پس خودم بهتون میگم #هاها

    داداشم مرد. نه کاملانا...یعنی هنوز زندست تو تخت خوابیده و داره نفس می کشه و آره...

    ولی شماهام بودین درحالی که داشتین با ذوق و شوق میومدین پیش مامانتون بعد پاتون به پای دیگتون گیر کنه و با لپ گرامی برین تو میز و جیغ و دادتون بره هوا و مامانتون از ترس جیغ بزنه و خودتونم از ضعف سه سوته خوابتون ببره تقریبا میمردین...

    خوشبختانه همه چیش به جز قلب کوچولوش و لپش که جای یه کبودی گنده مونده روش خوبه و عین فرشته ها خوابیده.

    فقط نمی دونم...داداشم که کاری نکرده بود...برای چی باید اینطوری میشد...

    به غیر از این، برای اولین بار به دوست صمیمیم زنگ زدم (شرلی) و صداش گرفته بود بچمون. سرما خورده.

    از همینجا: مراقب خودت باش شرلی، به دستور عملاییم که گفتم عمل کن جواب میدن :")
    ولی برای اینکه پست زیاد غمگین نباشه، بذارین از لحظات گربه آزاریمون در مدرسه بگم xD

    ما توی مدرسمون سه تا گربه داریم که همونجا بزرگ شدن و خیلی گوگولین خلاصه!

    یکیشون هست که بشدت اجتماعیه و می ذاره نازش کنیم و اصلا TT...

    من و یکی دیگه هم از خدا خواسته از پشت بغلشون کردیم و...تصویر گویای همه چیز است xD

     

     

    آره XD

    خلاصه...شنبه، تاریخ 13 آذر تقریبا / نه خیلی به خوبی و خوشی گذشت.

    مواظب خودتونم باشین :">

     

    #انتشار در آینده

  • ۲ نایس!
  • حرفاتون [ ۹ ]
    • Aki :|~
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۰۰

    من و مدرسه، دریچه ای که بی از حد بلند بود - سکوتم را بگیر~

     

    سلام؟:> چقدر حس عجیبی داره...راست میگن.

    خوبین؟:"> امیدوارم که باشین :">

    خب! آره :>دوشنبه رفتم مدرسه و کلی با همکلاسیای عزیز (که نصفیاشونو از مدرسه قبلی م شناسم) جینگولی پینگولی کردیم و از رخ زیبایی معلمان فیـض بردیم ::>

    اتودی که می بینین رو دفترمه، خیانت کار تر از اونیه که نشون میده! می دونین چه حسی داره وقتی یه اتود کوچولو و کیوت (اصل باطنه که برای ایشون خیانت‌کار / آدم فروش بود :"ا) بیاد جای اتودی که کلی باهاش خاطره دارین رو بگیره؟TT

    خب، اگه این مورد براتون پیش اومد حسش می کنین!

     

     

    اینم دریچه بالای کلاس بود، که دلم می خواست ازش بپرم بیرون و پرواز کنم :"> ولی نشد XD

    اصلانم به اون نه - ششy دقت نکنین*-* (چرا باید وقتی عددییشو می نویسم هی برعکس بشه؟TTTT)

    آرهه...وو شما به به خواندن داستانی ن درآوردی پس از سالها (!) دعوت میکنم :> که خیلی چرته برای همین خط خطی می کنم :>

     

     

    نوشت:خوبی؟

    چپ چپ نگاهش کردم. نوشتم:اگه من نمی تونم بگم، تو چرا می نویسی؟

    نوشت:بگذریم XD

    کتابدار هنوز درگیر مشتریان احمقش بود، بین ابرو هایش را مالید. بیچاره...

    دستش را کشیدم و دنیال "س" گشتیم. رفتیم و رفتیم تا به دریا رسیدیم. دریا مهربان بود، گفت بروید ستون بعدی.

    رفتیم رفتیم، رسیدیم به خورشید. داغ بود، رد شدیم.

    رفتیم رفتیم، رسیدیم به ابرها. باران شدند، چکیدند. نتوانستند چیزی بگویند.

    رفتیم و رفتیم، به آسمان رسیدیم. آسمان مارا محو خودش کرد:بعد گفت:دگر نروید.

    ما هم ماندیم، ماندیم تا وقتی که خودمان ابر شدیم و چکیدیم بر روی دریا، دریا چون مهربان بود، خورشد را صدا زد. خورشید نیامد، با ما قهر بود. 

    ما هم که بلاتکلیف بودیم، نوشت:دستتو بده به من!

    نوشتم:ما که دریا شدیم! دست نداریم!

    نوشت:خب پس قطره ام را بگیر تا گم نشوی!

    نوشتم:نمی شود.

    و گفتم:سکوتم را بگیر، تا گم نشوی.

     

    ~~~

     

    دیدیین چقدر بی مفهوم بود؟:> جایزه بیمفهومیو بدین برم XD :"ا

    چپتر جدیدبانگو اومد*^* (95.5) و برامو دزدیدن:>>> فقط منتظرم انمش بید TT

     و البته.....من که تنها فیکمو توی لپتاپم که به چوخ رفته گذاشتم و کپیش نکردم رو فلش......اونموقع تازه چپتر 75 بود :">>>>

     

    و خدایی گس وات:دیب خواب دیدم به لپتاپ سینیور دسترسی پیدا کردم و کللللللللللییی داستان / فیک داشششششششششت XDDD

    دزیره رو هم شروع کردممم :>> *جینگولی پیگولیی*

    آره فعلا..مواظب خودتون باشین :"> جانیوووووووو :>>>>>>>>>>>>

    *رفتن*

     

     

  • ۳ نایس!
  • حرفاتون [ ۸ ]
    • Aki :|~
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۰۰

    تادایمالیلیللیلیللیلیییییی

     

    گایز

    گایز

    گایز

    گایز

    گااااییزززززز*-----* (چقدر زود بزرگ شدم........نباید حالا حالاها میگفتم گایز......)

    ببینین، به من ربطی نداره اگه ازم ناراحتین یا عصبانین.....ربط داره ها!ولی نمی دونم چجوری ربط داره که ربط داشته باشه :"> ولی خب ربط داره سوو...گومن :""

    ولی خب، الان بهترم*-* سوپر الترا*-*

    شماها خوبین؟D': *سعی در خرکردن ملت*

    الانر شبه، ولی فردا میام هر اتفاقی که افتاده بود و نگفتمو تعریف می کنم، بدون اینکه بترسم :")

    آره دیگه...شبتون خوش*-*

  • ۳ نایس!
  • حرفاتون [ ۱۳ ]
    • Aki :|~
    • سه شنبه ۹ آذر ۰۰

    از جمله پست هایی که ارزش انتشار نداشتند~P1

     

    راستش، از اون پستایی نخواهد بود که بیام و هزار بار توی وبم نگاهش بکنم و قربون صدقش برم. برای همین یه همچین موضوعی رو درست کردم، تا پستایی که قلبم میگه بنویس ولی مغزم مگه مضحکه رو انتشار بدم :">

    خب، ایندفعه از پستای استراحتیه. یعنی اینطوری که "تو" مجبور نیستی بخاطر تحول برانگیز بودنش بلند بشی. بشین، راحت باش! چایی رو میزِ بغل دستته :]

    امروز روز سختی بود. یعنی هم آسون بود...هم سخت. از وجه های دیگه ای هم میشه نگاه کردا! ولی اصلش همین دوتا بود :">

    اول اینکه، یه مشکل خانوادگی پیش اومده. نه از نوع احساسی و اینا ها... یه جور...مریضیه که حالا بگذریم :"ا

    نمی دونم چرا (و واقعا چرا...ذهنم خیلی درگیرش شد) ولی بشدت داشتم فکر می کردم که من اینهمه هدف برای خودم گذاشتم، نمی دونم چه اتفاقایی ممکنه وسط زندگیم بیوفته...ممکنه یه روز برم تو خیابون یه کامیون بیاد بزنه بهم یا برای خانوادم اتفاقی بیوفته. انگیزمو ازم می گرفت...که چی...که چی که برنامه بریزم یا هدف بزارم برای خودم؟ هنوز ۵/۶ وجودم میگه باید هدف داشته باشی سوو دونت ووری :">

    و بیشتر نوشته هام پیشنویس میشه...می ترسم از اینکه بفرستم و مضحک بنظر بیام..می ترسم از اینکه نوشته هام زشت باشن، دیگه کم کم همه برن و هیچکسی نمونه که هم بخونه هم بمونه... نمی دونم..ولی احساس می کنم بخاطر اینه که فعلا روی داستانم فوکوس کردم. داره خوب پیش میره. تونستم خودمه به عنوان یه پسر نحیف بیارم تو داستان :>> واااایایایاتسخسحصختیهسخس حتی پسر بودنمم حس هیجان انگیزی دارههههه خحسخسهسخصج *^*

    خیلی از افکارم هستن که باید بگمشون، ولی نمی تونم..یعنی برای سن من زیادی بزرگونه به نظر میرسه :"ا بیخیالش واقعا، وای وای وای.

    نمراتم توی مدرسه و این ماه(براساس ارزیابی کـارسنج و معلمای گرامی) تا الان عالی بوده xD یکم تنبلی کردم تو این چند روز برعکس اینکه از امروز (یکشنبه) امتحانای زردمون شروع شد ولی نمی دونم...نمی تونم واقعا بخونم :"ا

    دلمم برای همتون تنگ شده :"> دقت کنین سنپایان، نمی خوام قربون صدقه برم :| جاست آی میسسس یووو TT از لحاظ میس یوای هم می تونم به پستاتون اشاره کنم از اونجایی که...وب خیلیا بستس :"ا امیدوارم برگردین و ستاره های آسمون بیانو روشن کنین...اگرم بخواین می تونیم بریم آب شنگولی بزنیم اصلا :"ا یادی از بوته کنیم...آرام سان بیان و آیسان سان...(اینو فقط اونایی که توی گروه پسنترستن می فهمن xD)

    آره، مواظب خودتون باشین :< هات تیلتون :< نبینم تیلاتون سقوط کنه هااا :< اگرم بغل خواستین، من همیشه اینجام :"< شاید بتونیم قاصدکاتونو به دست خودش برسونیم، خودم فوتشون می کنم که زودتر برسن، خوبه؟:> شیرم بخورین اینروزا، کلسیم داره که باعث میشه استخوناتون محکم بشه..نرم نشه. ماهی و تخم مرغم بخورین. ماهی سالمون خوشمزس، می تونین بگین مادر گرام (یا حتی خودتون!) سوخاریش کنین و بخورین :> قهوه خرما هم درست کنین، دیگه من نگم بهتون ">

    و راستی:

    ای کاش شرلی ام اینجا می بود، می خواستم دورش بگردم.

     

    شماها خودتونو شرلی درنظر بگیرین "> *خجالت*

    آره دیگه...ته حرفام همیناست با اینکه می تونست بیشتر باشه ">

    بوس بهتون، بغل بهتون. هات تیلتون برای زندگی ">

    مواظب خودتونم باشین "] 

    شب خوش :>

     

     

    + خوبین؟ دلاتون ناف داره؟ (مدل جدید دماغت چاغه)

    ++ فردا دارم حضوری میرم مدرسه :> جیجیججسجسجسغ

    +++ چطوری موها می تونن اینقدر خوشگل باشن؟...نگاه کنین، مثلا یه جایی هست میگین دندون دندونه ممکنه کج در بیاد پوسیده در بیاد کرم بخورتش در بیاد در نیاد اصلا

    ولی موها، حتی اگه کلتون طاس باشه هم همون کوچولو موچولایی که هستند خوشگلن "> از جمله موهای خودمxD

    +++++معلومه چقدر مجذوب فرند شیپ شرلیام شدم؟

    ++++ یکی از جاهایی که از معلم ادبیاتمون زده شدم، اونجایی بود که دوهفته (شایدم بیشتر) منتظر بودم ببینم در جواب داستانی که برای پرسش مهر نوشته بودم چی میگه، اند دی اند گس واتتت؟

     

    همین؟........۱۰ از ۱۰ می خوام واسه عممممممم بگو چطوری شدهزهخسحشخیتحسجشکشم *زار زدن*

    ++++++ یکی از این گربه ها پلیز.

    +++++++ پری دودی یا پردودی....مسئله این است.

    ++++++++ به یه جایی رسیدم که نمی دونم واقعا باید بنویسم یا نه :"ا درست میسه ایشالا. فکر کنم از اون عنبردستای بابای سرنا لازم داشته باسم پیچ و مهره هامو سفت کنم :">..

    آره دیگه بسه اصا عه. شب خوش :>

    +احتمالا حذفش کنم...نمیدونم.

     

  • ۳ نایس!
  • حرفاتون [ ۳ ]
    • Aki :|~
    • دوشنبه ۸ آذر ۰۰
    پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود

    چون من تو نیز تنها ماندستی

    🍂!ようこそ

    لبخندشما‌، تنها مجوز ورود!
    بسته‌بندی گلها!
    کشاورز این مزرعه!